تبليغاتX
دلتنگیهای شکوه


دلتنگیهای شکوه

چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟....خانه اش ویران باد....

من تو را سخاوتنمدانه به کسی هدیه میدهم که از من عاشقتر باشد و از من برای تو مهربان تر ...

من تو را به کسی هدیه میدهم که صدای تو را از هزار فرسخ راه دور در خشم...در مهربانی ....در دلتنگی ...در هزار همهمه ی دنیا یکه و تنها بشناسد...

من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه میدهم که راز افتابگردان و تمام سخاوتهای عاشقانه ی این گل معصوم را بداند و ترنم دلپذیر هر اهنگ..هر نجوای کوچک برایش یک خاطره ی مشترک باشد.

او باید از رنگین کمان چشمان تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت افتابی است یا ان دلی که من برایش میمیرم سرد و بارانی است.

همان طور عاشق.....

همان طور مبهوت....

ایا کسی پیدا خواهد شد از من عاشقتر و از من مهربانتر برای تو؟

تو را سخاوتمندانه با دنیایی از حسرت خواهم بخشید و او را که عاشقتر از من است هزار بار

خواهم بوسید.

 

نوشته شده در 88/10/11ساعت 13 توسط شکوه| |

سلام.

امروز ۱ دی ماه بود.

همیشه تولدا یادم میره اما تولدای این ماه هیچ وقت فراموش نمیشه:

۱دی ماه:تولد پدربزرگ خدا بیامرز.

۵ دی ماه:تولد یکی که هر وقت یادش میفتم اخرش به این نتیجه میرسم:

«من خیلی بی معرفتم.»

۱۰ دی ماه:تولد دایی دومیم که من دخترشو خیلی دوست دارم.

۲۱ دی ماه:تولد خواهرم که خیلی خیلی خیلی واسم عزیزه و میدونم اگه یه وقت از خانودام دور بشم بیشتر از همه دلم برای خواهرم تنگ میشه.

۲۳ دی ماه :تولد خودم که اصلا دلم نمیخواد به این زودیا تولدم میشد.یعنی برعکس  سالهای دیگه اصلا هیچ حسی نسبت به این روز ندارم.

۲۹ دی ماه هم تولد پسر دایی کوچولو که با شیطنتاش جای خودشو بدجور تو دل همه باز کرده.

متنی هم که قراره بذارم اصلا ربطی به این تولدا نداره!

فدای شما.

شکوه با دلتنگیاش.

 

ارامتر بگذر ای مسافر.

ای جدا نشدنی

گامت را ارامتر بردار

از برم ارامتر بگذر

تا به کام دل ببینمت

بگذار از اشک سرخ گذر گاهت را چراغان کنم.

اه....که نمیدانی سفرت روح مرا به دو نیم میکند

و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را میفرساید.

بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را

و اخرین نگاه فریبنده ات را.

مسافر من انگاه که میروی کمی هم واپس نگر باش.

با من سخنی بگو.

مگذار یکباره از پا درافتم.

فرق صاعقه وار را برنمی تابم.

جدایی را لحظه به لحظه به من بیاموز.

ارامتر بگذر.

تو هرگز مشایعت کننده نبوده ای تا بدانی وداع چه صعب است.

وداع طوفان می افریند.

اگر فریاد رعد را در طوفان نمیشنوی باران هنگام طوفان را که میبینی....

اری...باران اشک بی طاقتم را که مینگری...

من چه کنم؟؟؟؟

تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است...

ای پرنده دست خدا به همراهت.اما نمی دانی که بی تو به جای خون  اشک در رگهایم جاری است.

از خود تهی شده ام.

نمیدانم تا بازگردی مرا خواهی دید..........!!!؟

نوشته شده در 88/10/01ساعت 17 توسط شکوه| |

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدتهای زیادی است که به خانه نمی اید.

او به شهر رفته و در انجا شلوار جین و تیشرت های تنگ به تن میکند.او هر روز صبح به جای غذا

دادن به حیوانات جلوی اینه به موهای خود ژل میزند.موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست

 چون او به موهای خود گلت میزند.دیروز که حسنک با کبری چت میکرد کبری گفت که تصمیم

بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پترس

چت میکرد.پترس همیشه پای کامپیوتر نشسته و چت میکند.روزی پترس دید که سد سوراخ شده

اما انگشت او درد میکرد چون زیاد چت کرده بود.او نمیدانست که سد تا چند لحظه ی دیگر میشکند

 از این رو در حال چت کردن غرق شد.برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به ان

سرزمین برود.اما کوه روی ریل ریزش کرده بود.ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله

نداشت.ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در اورد.ریز علی چراغ قوه داشت اما

 حوصله ی دردسر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد.کبری و مسافران قطار

مردند.اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود.الان چند سالی است

که کوکب خانم همسر ریز علی مهمان ناخوانده ندارد.او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی

 مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمانها را سیر کند.او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت

ندارد.او اخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت.اما او از چوپان

دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد.به همین دلیل است که دیگر در کتابهای

 دبستان ان داستانهای قشنگ وجود ندارد.

سید محمود انوشه

 

سلام.خودمو با ادمای این مطلب مقایسه کردم:

من مثل حسنک تو شهر زندگی میکنم.به موهام ژل میزنم(هر وقت حوصله اش باشه)لباسام هم که...

من مثل کبری تصمیم بزرگی گرفته ام. حتما هر جور شده استاد دانشگاه بشم.

من مثل پترس چت میکنم.و انگشتام درد میکنه.البته درد انگشتام از چت نیست.

من مثل ریز علی خودخواهم و به اتفاقایی که دور و برم میافته زیاد توجه نمیکنم.

من مثل کوکب خانم کم حوصله ام.دنبال دردسر نیستم.اما برای کسی که سرم کلاه گذاشته خوب

 حوصله دارم.

و در  اخر مثل چوپان دروغگو دروغ میگم اما نه زیاد.

 

 یه نمونه :تو کتاب اول دبستان درس اخر «ذ» را درس میداد و میگفت «ابگوشت غذای لذیذی است »الان به جاش میگن «قورمه سبزی غذای لذیذی است»

بعدش هم میگن چرا اینقدر مردم به فکر اینن که کلاس بذارن جلوی هم دیگه.در حالی که بیشترین

 تجملاتو اموزشو پرورش داره رواج میده.البته این فقط نظر منه.

فدای شما

شکوه با دلتنگیاش.

نوشته شده در 88/09/10ساعت 16 توسط شکوه| |

ای پر از صفای آسمان ایل

من به تو نمیرسم به هر دلیل

تو بدون من همان همیشه ای

من بدون تو پرنده ای علیل

باز شیهه میکشد غم مرا

اسب ان نجیب عاشق اصیل

لشکری هراس میشود

رو به سوی خان و مان من گسیل

دامن مرا گرفته نازنین

دردهای کهنه و از این قبیل

ای تبلور ترانه و غزل

من به تو نمیرسم به هر دلیل

سلام.بیت چهارم شعری که گذاشتمو خودم تو خوندنش خیلی اشکال دارم.نمیدونم چرا همش احساس میکنم غلطه.یادم هم نیست این شعر و از کی گرفتم تا اگه صحیح نیست درستش کنم.اگه کسی میدونه به من هم بگه.شاید هم درست باشه و من بلد نیستم بخونم.ایندفعه هوس کردم دو تا شعر تقدیم دوستای مهربون کنم.اسم شعر دوم هست:  

  «ما به اندازه ی هم سهم ز دریا بردیم.»

خوش به حال منو دریا و غروب و خورشید

و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید

رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست

چه سر وقت مرا هم به سر وعده کشید

به کف و ماسه که نایاب ترین مرجانها

طپش تب زده ی نبض مرا میفهمید

اسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد

مثل خورشید که خود را به دل من بخشید

ما به اندازه ی هم سهم ز دریا بردیم

هیچ کس مثل من و تو به تفاهم نرسید

خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد

ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید

من که حتی پی پژواک خودم میگردم

اخرین زمزمه ام را همه ی شهر شنید.

محمد علی بهمنی

به امید اینکه از مطالبی که گذاشتم راضی باشید.

فدای شما

شکوه با دلتنگیاش.

 

نوشته شده در 88/09/03ساعت 11 توسط شکوه| |

دگر تنها نشین ای شمع اگر سوزی اگر سازی...
نوشته شده در 88/09/01ساعت 11 توسط شکوه| |


Design By : Night Skin